«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»
لبخندی تلخ..... به امید آزادی.... این واپسین جمله اش همراه با اشک و لبخند در هم آمیخته اش است
به سان هر روز چشم به راه ماشین هستم ؛ انبوه آدمها آشفته ام میکند ، به کناری می روم تا از شر همه ی آنها و بعضن بوق ماشین های زیبا با سرنشینان نازیبا کمتر آزار ببینم....
ماشینی از راه می رسد....مقصدم را می شنود ...تأئید ....سوار می شوم
به محض نشستن چشمم به " فروهر " آویزان در جلوی اتومبیل می افتد و برای همیشه انگار خیالم از بابت بودن در آن اتومبیل آسوده می شود
رانند ی جوان می پرسد: صدای موزیک که آزارتون نمی ده ؟
می گویم : اگر همین گونه باشه نه
" وطن پرنده ی پر در خون وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهیدان شهر وطن پا تا به سر خون "
سرم را بر صندلی تکیه می دهم و چشمانم را بر هم می نهم
می پرسد : از تهران می آیید ؟
به سان هر روز چشم به راه ماشین هستم ؛ انبوه آدمها آشفته ام میکند ، به کناری می روم تا از شر همه ی آنها و بعضن بوق ماشین های زیبا با سرنشینان نازیبا کمتر آزار ببینم....
ماشینی از راه می رسد....مقصدم را می شنود ...تأئید ....سوار می شوم
به محض نشستن چشمم به " فروهر " آویزان در جلوی اتومبیل می افتد و برای همیشه انگار خیالم از بابت بودن در آن اتومبیل آسوده می شود
رانند ی جوان می پرسد: صدای موزیک که آزارتون نمی ده ؟
می گویم : اگر همین گونه باشه نه
" وطن پرنده ی پر در خون وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهیدان شهر وطن پا تا به سر خون "
سرم را بر صندلی تکیه می دهم و چشمانم را بر هم می نهم
می پرسد : از تهران می آیید ؟
بله
شلوغ نبود ؟
انگار به دنبال رد پایی از حقی ؛ غمی ، ناله ای ؛ کورسوی امیدی می گردد....
می گویم : قرار نبود امروز خبری باشه
" با دژخیمان اگر شکنجه اگر بند است و شلاق و خنجر.....
امروز ما امروز فریاد فردای ما روز بزرگ میعاد "
زیر لب زمزمه می کند ..... انگار فراموش کرده که کسی جز خودش در ماشین حضور دارد.....
دادگاه را دیدید ؟
من : دادگاه ؟ !!! نشون داد ؟
می گوید : آره...ابطحی ؛ میردامادی و ..... خیلی ها بودند....ابطحی رو اگه ببینی نمی شناسی....
به ناگاه قلبم فرو می ریزد.... سکوت.........
" یاور از ره رسیده با من از ایران بگو
از فلات غوطه ور در خون بسیاران بگو........."
صدایش با بغض در هم آمیخته است..." نفس کشیدن اینجا دیگه برام سخت شده ...دیگه نمی تونم...."
اشکش فرو می افتد .... تازه چشمان سرخش را می بینم
برخلاف دیگر هم جنسانش اصراری بر پنهان کردن اشک هایش ندارد.....
ادامه می دهد " دوستانم را بردند....درست همین جا...روبروی چشمانم....من هیچ نکردم......زدنشان...درست در مقابل چشمانم....حتا زمانی که جنازه اشان را نیز پسمان ندادند باز هم هیچ نکردم......"
دردش درد من و هزاران تن دیگر بود........دردی از جنس هم........
کرایه ام را حساب می کنم .... به مقصد رسیده ام.....
سپاسگزارم
راننده ی جوان : شب خوش- به امید آزادی
پیاده می شوم و این " به امید آزادی " پاندول وار در ذهنم......قرارم را می ستاند
می گفت که می خواهد از اینجا برود......... راستی ما به کجا برویم؟ اینجا خانه ی م...." ندا" و نداهایمان ؛ " سهراب " و سهراب هایمان در خاک این سرزمین و به امید آزادی در آن خفته اند....خواب آنها بس دور نیست.....حافظه مان به این زودی ها هم فراموش نمی کند....اینجا خانه ی ما است.......مادرمان ایران......از دامان مادر به کجا باید پناه ببریم ؟!!!!!
شلوغ نبود ؟
انگار به دنبال رد پایی از حقی ؛ غمی ، ناله ای ؛ کورسوی امیدی می گردد....
می گویم : قرار نبود امروز خبری باشه
" با دژخیمان اگر شکنجه اگر بند است و شلاق و خنجر.....
امروز ما امروز فریاد فردای ما روز بزرگ میعاد "
زیر لب زمزمه می کند ..... انگار فراموش کرده که کسی جز خودش در ماشین حضور دارد.....
دادگاه را دیدید ؟
من : دادگاه ؟ !!! نشون داد ؟
می گوید : آره...ابطحی ؛ میردامادی و ..... خیلی ها بودند....ابطحی رو اگه ببینی نمی شناسی....
به ناگاه قلبم فرو می ریزد.... سکوت.........
" یاور از ره رسیده با من از ایران بگو
از فلات غوطه ور در خون بسیاران بگو........."
صدایش با بغض در هم آمیخته است..." نفس کشیدن اینجا دیگه برام سخت شده ...دیگه نمی تونم...."
اشکش فرو می افتد .... تازه چشمان سرخش را می بینم
برخلاف دیگر هم جنسانش اصراری بر پنهان کردن اشک هایش ندارد.....
ادامه می دهد " دوستانم را بردند....درست همین جا...روبروی چشمانم....من هیچ نکردم......زدنشان...درست در مقابل چشمانم....حتا زمانی که جنازه اشان را نیز پسمان ندادند باز هم هیچ نکردم......"
دردش درد من و هزاران تن دیگر بود........دردی از جنس هم........
کرایه ام را حساب می کنم .... به مقصد رسیده ام.....
سپاسگزارم
راننده ی جوان : شب خوش- به امید آزادی
پیاده می شوم و این " به امید آزادی " پاندول وار در ذهنم......قرارم را می ستاند
می گفت که می خواهد از اینجا برود......... راستی ما به کجا برویم؟ اینجا خانه ی م...." ندا" و نداهایمان ؛ " سهراب " و سهراب هایمان در خاک این سرزمین و به امید آزادی در آن خفته اند....خواب آنها بس دور نیست.....حافظه مان به این زودی ها هم فراموش نمی کند....اینجا خانه ی ما است.......مادرمان ایران......از دامان مادر به کجا باید پناه ببریم ؟!!!!!